|
ارمیا ۱۳۸٩/۱/۱ سال نو مبارک
هفت سین امسال ما چیده شدنش رو مدیون آزاد شدن علی و فرزانه است! روز آخر سالی دیگه داشتیم یواش یواش از آزاد شدن علی ناامید می شدیم. بعد تا علی آزاد شد و به ایمان خبر دادم، ایمان گفت: علی رو خدا آزاد کرد!! ممنون خدا جان :) ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ Don't you ever consider giving up
افسرده و دلگیر به دریاچه سرمه ای رنگ روبروم خیره میشم و به ف، ف، ع، ب، ی، م فکر میکنم و تصمیم میگیرم که پس بزنم این هجوم بی وقفه غم و دلتنگی رو. میرم که کنار دریاچه بدوم. یه آهنگ تند میزارم تو گوشم و شروع میکنم. دوباره فکرها شروع میشن. یعنی الان ف در چه حاله؟ کاشکی الان اینجا بود. کاشکی تا ته انرژی مون با هم میدویدیم، شاید حالش بهتر میشود. حتما بهتر میشد. بعد سعی میکنم فکر کنم اونم پشت سرم با م داره میدوه. بعد میگم خوب اگر میشه که ف اینجا باشه چرا ی نباشه؟ چرا م نباشه؟ چرا.... اینجوری میشه که یواش یواش یه لشگر آدم از اون ور میله ها، این ور میله ها، نزدیک میله ها، و فرسنگها دورتر از میله ها به پشت سرم اضافه میشن. تمام تمرکزم رو رو این میگذارم که فقط به جلوی سرم نگاه کنم. گاهی حتا فکر میکنم که صدای پاهاشونو میشنوم اما به خودم قول دادم که بر نگردم. نفسم به شماره میفته، اما انگار اگر وایسم تموم میشه همه چیز. قدم هام رو هی کند و تند میکنم تا نفسم منظم بشه... حالا دیگه انگار این دویدن من هم یه جور مبارزه شده... و مدام وسوسه، وسوسه اینکه سرم رو یه لحظه برگردونم.... میدوم تا اینکه یه دفعه شروع میکنه به خوندن: "این نامه را برایت..." دیگه کم میارم، برمیگردم و یه دفعه همه بغض خورده ام اشک میشه و ناله. روی یک سنگ میشینم، زل میزنم به بیکران آبی و میگذارم اشک ها بدون مقاومت سرازیر بشن... باد تند میشه، سردمه، اشکام رو باد با خودش میبره. به ب فکر میکنم و پا میشم. دوباره دویدن رو شروع میکنم. این بار تو گوشم میخونه ... Don't you ever consider giving up!... لبخند میزنم. حس میکنم اونم از اون بالا بهم لبخند میزنه. دوباره همه پشت سرم قطار میشن. این بار همه شادترن انگار.... ۱۳۸٤/۳/٢ شهرزاد وبلاگ من رو قابل دونسته و خواسته که اين رو توش بگذارم. بايد شهرزاد رو بشناسی تا بدونی جونم که بحواد به شکت میاندازه چه برسه به اين. امروز دوم خرداد بود. روزی که 8 سال پیش با اکراه و از سر آن که هوز نمی شناختم تان اما نمی خواستم جناح خاصی بر اریکه قدرت تکیه زند به شما رای دادم. امروز روزی بود که 4 سال پیش با علم و اعتقاد از این که شما بر هیچ قدرتی تکیه نمی کنید و همان سید محمد خاتمی می مانید به شما رای دادم. و حالا می خواهم از شما به خطر 8 سال صبر و بردباری , 8 سال خون دل خوردن از هر دو دم این تیغ تشکر کنم. از این که هم از حاکمان شنیدید و هم از ما مردم بی مهری دیدید اما هیچ گاه اراده و راستی و درستی تان را به قدرت نفروختید. به هیچ امیدی که امیدی نیست دیگر شهرزاد عالم فتحی
۱۳۸۳/۱٢/۱٧ گاهی مغزت به نوشتن گير میده حتی نمیدونی میخواهی چه بنويسی اما میدونی که بايد بنويسی تا آرامش از دست رفتهات دوباره برگرده. در همه اين روزهايی که ننوشتم اتفاقات کوچک و بزرگ زيادی افتاد از سطح تا عمق. خانهمان را عوض کرديم. ۱۱ طبقه بالاتر آمديم و رويمان را از شمال به جنوب برگردانديم. و اينطوری سهم هر روزه من از آسمان و آفتاب بيشتر شد و تازه به هر دوی اينها سهم بسيار کوچکی از درياچه رو هم اضافه کن. يادت هست بهت گفتم: ممکنه از اون بالا زندگی کمی قشنگتر بشه. شده دوسّم، شده. بليطهای ايرانمان را خريديم. گرچه هنوز ويزای برگشت و ترانزيت باقی مانده اما اميدواريم که در ارديبهشت در زير آسمان شهر خودمان باشيم. بلکه قريبی اين سفر غربت روزهای سال نو رو کمتر کنه. میدونم خيلی از تاريخ مصرفش گذشته اما دو تا فيلم و يه نايشگاه در ماههای گذشته ديدم که هنوز لذتشون رو مزه مزه میکنم. فيلم پيش از غروب( Before the Sunset) و دريای درون ( The Sea Inside) و نمايشگاهی از نقاشیها و مجسمههای موديليانی (Modigliani). پريشب هم اولين مهمون کوچولوی خونه ما هم به ما افتخار داد. من که هی نگاش کردم و حظ کردم و قکر کردم يعنی مينو و زهرا الان انقدری شدن!
۱۳۸۳/٩/٢۸ انگار از مشخصات خانمهای روشنفکر امروزی يکی هم اينه که خوش سليقه و خانهدار و خوشدست و پنجهاند. به خصوص اگر خارج از ايران زندگی کنند غذاهاياصيل ايرانی و چای را خوب و با دقت درست میکنند. نمیدونم شايد هم تصور من اشتباه باشه اما فکر میکنم اين تصوير چند دهه پيش کمی متفاوتتر بود. اگر واقعا اين برداشت من درست باشه اون وقت میتوان تفسير جالبی کرد. بیاختيار ياد شهرزاد در کتاب سهم من میافتم. (از اين کتاب اين شخصيت خيلی در ذهم من پررنگ باقی مونده.) ۱۳۸۳/٩/۱٢ فقط و فقط مخصوص يه دوست خيلی دوست تا يادش بياد داغ و سرد کنار هم خوشمزهترن! ۱۳۸۳/٩/۱٢ فشار خفقان تمام شادی سبکی فشار شيدا ياسی محوطه عشق ياسی يادته؟ توی محوطه من و شيدا و کلمهبازی. ( هرکس اولين کلمهای رو که با شنيدن کلمه نفر روبرو به ذهنش میرسيد بلند میگفت و اين خود دوباره شروعی بود برای نفر بعد!) و تو که تنها شنونده اين بازی بودی گفتی حال و هوای هردومون به شدت در اون کلمات منعکس بود. دلم بازم اون بازی رو میخواد. اون روز خيلی احساس سبکی کردم. مثل حسی که بعد از يه درد و دل حسابی با يه دوست داری اما نه حتی از اون هم سبکتر. چون گفتن گاهی سخته و جمله ساختن از اون هم سختتر. اون روز بیهيچ تقيدی احساسات من کلمه میشدن و بيرون میريختن و من همينطور سبک و سبکتر میشدم. دلم برای همه اون بیسانسوريم پيش شما دوتا تنگ شده. ياسی يادته اون روز کدوم کلمه رو بيش از همه تکرار کردم؟ امروز چی؟ ۱۳۸۳/٩/۱٠ در گرماگرم همه اين بالا و پايين شدنها گاهی حس میکنم در خيلی زمينهها سبک خودم رو يافتهام.
۱۳۸۳/۸/۱٦ شما اگر ۲ نيمهشبی که با احتمالی ممکن است شب قدر باشه حافظ باز کنين و اين بيايد چه حالی پيدا میکنين؟ شب قدر است و طی شد نامه هجر سلام فيه حتی مطلع الفجر دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در اين ره نباشد کار بیاجر من از رندی نخواهم کرد توبه ولو اذيتنی بالهجر و الحجر دلم رفت و نديدم روی دلدار فغان از اين تطاول آه از اين زجر برآی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاريک میبينم شب هجر وفا خواهی جفا کش باش حافظ فان الربح والخسران فی التجر
۲۳ ماه رمضان [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
